تبليغاتX
phoenix
 

 

 

 

 

 بوشهر. خیابان بهشت صادق. 

دیوار های کنار آرامستان بوشهر به کلاس های فلسفه شباهت دارد.

 

 

 

 "وقتی باشی همه چیز خوب است...
   آسمان آبی...آفتاب به راه...ستاره ها خندان...گل ها شاد...
   مهتاب گه گداری می آید نه همیشه...چرا که تو هستی.
   همه جا آرام آرام...حتی دل من.همیشه باش.
   
من همه ی  این ها را دوست دارم."

                                                           ( سارا  نادری فر )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط ehsun | 
 

 

 

 

برای کلیشه نبودن باید مرد.

 

مثلن می شه یه دوربین رو دست گرفت و راه افتاد. کجا؟ هر جا که آب باشد و نان.می شود از سوژه های
آب دار عکس انداخت.از سوژه های گل انداخته.
آنهایی که زودتر از خودت گندیده اند.

تو هیچ راه دیگه ای بلد نیستی؟

خوب چرا.مثلن میشه به دنیا اومد.بعد بزرگ شد. بزرگ و گنده.خوب این کافی نیست. چون تو باید
"به یه جایی برسی."پس درس میخونی...ازدواج می کنی...بچه دار می شی...خوشحال می شی...

نه این خوب نیست. قصه بگو. قصه ی اون آقاه با سگش.

اون رو یادم رفته.اون مال خیلی وقت پیشاست.

خوب شعر بگو پس.

شعر نداریم. تموم شده. بارون نمی آد. آه.

با یه رقص چطوری؟دو نفره...تانگو...نه نه...اسپانیش...هات هات.

آها. خوبه. رقص خوبه. می دونی من همیشه عاشق رقص بودم.

خوب آهنگ که نداریم.

اشکال نداره. به ساز من می رقصیم...

 

 

 

 

روز نوشت:

از بچه های عکاس اصفهان و غیره جهت همکاری بر روی بافت بومی اصفهان دعوت به
همکاری می شود.( جهت تهیه عکس تا اواخر مرداد ماه )

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط ehsun | 
 

 

 

 

 

 

" خاک موسیقی احساس تو را می شنود..."

                                                                 ( سهراب سپهری )

 

 

 

" خوب یادم است ، بیدار بودیم ، شیطنت کردی چشمانم را بستی ، پل زدی به خوابم ، رویایم...


و یک روز پل خراب شد...

حالا سال هاست بیدار نمی شوم.

مگر به خواب ببینمت."

                                            ( سعید هابیل امیرخیز ) 


 

 

روزنوشت:

 نمایشگاه عکس های  " آذر غازی اصفهانی "

  " هند ...همه ی رنگ های خدا "

۶ الی ۱۴ تیر. اصفهان. روبروی هتل عباسی. نقش خانه ی حوزه ی هنری.

 


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط ehsun | 

 

 

 

 

It is so short and jumbled and jangled, Sam, because there is nothing intelligent to say about a massacre. Everybody is supposed to be dead, to never say anything or want anything ever again. Everything is supposed to be very quiet after a massacre, and it always is, except for the birds. And what do the birds say? All there is to say about a massacre, things like Poo-tee-weet

سلاخخانه ی شماره ی پنج
کورت ونه گت

 

 

 

روز نوشت:

از شنبه ماراتن امتحان ها شروع می شود.احتمالن تا ۱۸ یا ۱۹ تیر ماه وبلاگ به روز نمی شود.باور نکنید.
قرص...آمپول...آقای دکتر...دل درد...سر درد...سرگیجه...تهوع...سارتر...کامو...هپی...
جام ملت ها ...مارکوی دوست داشتنی ...ولگردی اینترنتی ...این روزهایمند.
ونه گوت هم احتمالن موضوع پایان نامه ام خواهد بود.
"بم" اولین جایی است که بعد از امتحان ها خواهم رفت.نه برای عکس و حس کثیف "خویشتن اغنایی"...و
ژست های فوتوژورنالیستی بی درد بو گرفته.
برای دیدار دوستانی از جنس "ماراتن".از جنس "فریاد و آب".
و انجا که "بم" است و بر قله ی غم...






 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط ehsun | 









 

مرد روشندل.اراک.باغ ملی.همین روزها.





 

" فریاد می‌زنم
هرگاه که می‌خواهم زنده باشم
آن‌گاه که زندگی ترک می‌گویدم
به آن می‌چسبم
می‌گویم زندگی
زود است رفتن

دست گرمش در دستم
لبم کنار گوشش
نجوا می‌کنم

ای زندگی
ـ زندگی گویی معشوقی‌ست
که می‌رود ـ

از گردنش می‌آويزم
فریاد می‌زنم
ترکم کنی می‌میرم."


هالینا پوشویاتووسکا

ترجمه از لهستانی: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا








+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط ehsun | 

 

 

 

 

 اصفهان.سی سه پل.(عکس آخر با اعمال شاقه گرفته شده است.)

 

 

 

روزهای تعطیل

"هر بار که کسی اسمی از مسیح می برد
باید سیگاری روشن کنم.
منجی این عالم
سلامتم را ویران می کند."

                                         ( گونتر گراس)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط ehsun | 
 

 

 

 

 

" آینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو
ورد زبان کوچه ی خاموشی.
امشب
تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو روشن نیست."

                                                         ( مانایاد قیصر امین پور )

 

 

 

coldplay_strawberry swing

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط ehsun | 

 

 

 

 

 

" زین پس تو باید در جهانی دیگر
جهانی که نامش را به ما نمی گویند
جهانی با نجواها و گلایه هایی دیگر
سبک تر از بوته های خار
در سکوت ناپدید شوی
و بدین سان به باد هایی که در جاده ها می وزند بازگردی."

( نیکولا بوویه )

 

 

برای هری که بدون او دنیا چیزی کم دارد.

 

 

 

با توام تا به همیشه...تا به سپیده...تا که به صبح. ( عکسی از زلزله چین )

 رویاهای مدیترانه ای.(مجموعه عکس).برگرفته از وبلاگ کافه کاناپه.


 


 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط ehsun | 

 

 

از مجموعه عکس های فیلم جستجوگر.

 

 

 




راه می روم و موسیقی می خورم.آنقدر که بالا می آورم.آقای دکتر می گوید از اثرات "هارد راک" است.
کمی "بلوز" با "ری را" تجویز کرده.کنار دریا هم با هپی ( سگم ) نمی شود رفت.توقیف میشود.
خرماپزان شهرمان هم امسال زودتر از هر سال مهمانی امده.از قطار که جا بمانی
برایت سوت می زند که نمانی.راستی کی اولین بار گفته دو دو تا می شه چهار تا؟ کسی می دونه؟
از "دریدا" و "فوکو" و "هابرماس" و "آلتوسر" و "کریستوا" وبقیه دوستان به "پینتر" پناه اورده ام این روزها.
به ریش آقای دکتر می خندم وقتی که می گوید این ها را بخوری خوب می شوی.به ریش خودش
و قرص هایش و آن پیش بند بدون بندش.بعدش هم به ریش خودم می خندم.چون که آقای دکتر
اصلا ریشی ندارد که بشود به ان خندید.یادم می اید که خودم هم تازه اصلاح کرده ام و ریشی در کار نیست.
می مانم که به ریش که باید خندید.می بینی.همه اش بازی است.وقت می گذرد.خوش می گذرد.اینجوری
دردش هم کمتر است.پانسمان و بخیه هم در کار نیست.حالا آقای دکتر هی نسخه بپیچد.راستی سری را که
درد است را چه می پیچند؟دردی را که سر است را چه؟
در این بازار بی ریشی هم ریشی پیدا می شود بالاخره.ریشه را که از ته بزنی...مشکل
حل است.
فرقی نمی کند.بالا می آورم.




+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط ehsun | 
 

 

 

 

 

 

 

" اين‌ روزها
اينگونه‌ام، ببين؛
دستم، چه‌ کند پيش‌ می‌رود، انگار
هر شعر باکره‌ای را سروده‌ام
پايم‌ چه‌ خسته‌ می‌کشدم، گويی
کت‌‌بسته‌ از خم‌ هر راه‌ رفته‌ام
تا زير هر کجا
حتا شنوده‌ام
هر بار شيون‌ تير خلاص‌ را
ای دوست‌

اين‌ روزها
با هرکه‌ دوست‌ می‌شوم‌ احساس‌ می‌کنم
آنقدر دوست‌ بوده‌ايم‌ که‌ ديگر
وقت‌ خيانت‌ است‌

انبوه‌ غم‌ حريم‌ و حرمت‌ خود را
از دست‌ داده‌ است
ديريست‌ هيچ‌ کار ندارم‌
مانند يک‌ وزير
وقتی که‌ هيچ‌ کار نداری
تو هيچ‌‌کاره‌ای
من‌ هيچ‌‌کاره‌ام‌ يعنی که‌ شاعرم
گيرم‌ از اين‌ کنايه‌ هيچ‌ نفهمی
اين‌ روزها
اينگونه‌ام
فرهادواره‌ای که‌ تيشه‌ی‌ خود را
گم‌ کرده‌ است‌

آغاز انهدام‌ چنين‌ است‌
اينگونه‌ بود آغاز انقراض‌ سلسله‌ مردان
ياران
وقتی صدای حادثه‌ خوابيد
بر سنگ‌ گور من‌ بنويسيد
يک‌ جنگجو که‌ نجنگيد
اما...شکست‌ خورد."

 

                                                              نصرت رحمانی    

 

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط ehsun |